این روزها دلم آنقدر نازک شده است که :

به حرفی به رو گرداندنی نمی شکند !

خــــــــــرد می شود !

از آنچه به دست می آورم زود دلزده می شوم !

چه خوب که تورا به دست نیاورده از دست دادم !

اینگونه ... همواره ...

دلبسته ات خواهم ماند ...!
+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:59  توسط .یاسمن.
|
تا که بودیم نبودیم کسی کشت مارا غم بی هم نفسی تا که خفتیم همه بیدار شدند تا که مردیم همگی یار شدند قدر آن شیشه بدانید که هست نه در آن موقعکه افتاد و شکست!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 6:46  توسط .یاسمن.
|
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد .
نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت .
ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد .
گلويم سوتکي باشد به دست طفلکي گستاخ و بازيگوش .
و او يکريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفته گان خفته را آشفته سازد
بدينسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:47  توسط .یاسمن.
|
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند.دانش آموزان شروع به نوشتن کردند.....معلم نوشته های آنها راجمع کرد..... با اینکه همه جوابها یکی نبود اما بیشتر آنها به موارد زیر اشاره کرده بودند.....اهرام مصر... تاج محل..... کانال پاناما.... کلیسای سن پیتر.... دیوار بزرگ چین و...........در میان نوشته ها کاغذی سفید به چشم می خورد معلم پرسید؟این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد معلم پرسید:دخترم چرا چیزی ننوشتی؟ دخترک جواب داد:عجایب موجودات جهان خیلی زیاد است و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم.معلم گفت:بسیار خوب هر چه در ذهنت هست به من بگو شاید بتوانم کمکت کنم.در این هنگام دختر گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از :لمس کردن... چشیدن... دیدن..... شنیدن ... احساس کردن ... خندیدن و عشق ورزیدن!پس از شنیدن سخنان دخترک کلاس در سکوتی محض فرو رفت.........آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما ساده و معمولی می انگاریم و راحت از کنارشان عبور می کنیم........چشمهایمان را می بندیم تا مبادا بیندیشیم .......و .........گوشهایمان را نا شنوا می انگاریم تا مبادا محبت را لمس کنیم.......و...احساس را پنهان می کنیم تا مبادا عشق بورزیم.......و ........می گریم و شکوه می کنیم تا مبادا لبخند را هدیه کنیم .....و........می گریزیم و از خود دور میشویم تا مبادا دوست بداریم و دوست داشته شویم.....تا مبادا باور کنیم رازهای زندگی را
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:22  توسط .یاسمن.
|
مراقب افکارت باش که آنها به گفتار تبدیل می شوند مراقب گفتارت باش که آنها به کردار تبدیل می شوند مراقب کردارت باش که آنها به عادت تبدیل می شوند مراقب عادتت باش که آنها به شخصیت تبدیل می شوند مراقب شخصیتت باش که آنها به سرنوشت تبدیل می شوند...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 8:14  توسط .یاسمن.
|
زیر تخته سنگی نوشته بود:اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم: بايدصبر کند.
براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.
اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:35  توسط .یاسمن.
|
دروغ می گفت دیگری را دوست می داشت بارها گفتم دوستم داری گفت آری تا اینکه یک روز از پای افتادم وفریاد زدم بگو هرچه هست . ترا خواهم بخشید و از گناهت خواهم گذشت عاقبت با آرزوهای فراوان پیش آمد گفت مرا ببخش دیگری را دوست می داشتم در حالی که اشک شکست عشق از چشمانم همچون بارانی سیل آسا به زمین می چکید گفتم اکنون که ماه ها به من دروغ گفتی اینک من به تو دروغ گفتم تورا نخواهم بخشید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 7:53  توسط .یاسمن.
|
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاهات انقدر غمگين است؟ چرا لبخندهايت بي رنگ است؟ افسوس... که هيچ کس نبود هميشه من بودم و تنهايي پر از خاطره..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 8:14  توسط .یاسمن.
|
عشق به دنبال سلطه جويي نيست ، عشق در جستجوي راهي براي تسليم شدن است..!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 7:37  توسط .یاسمن.
|
جيرجيرك به خرس مي گه دوست دارم.خرس مي گه الان وقت خواب زمستونيه بعدا صحبت مي كنيم خرس رفت خوابيد ولي نمي دونست عمر جيرجيرك سه روزه...!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:44  توسط .یاسمن.
|
اگر آدمي زندگي را دوست مي داشت ...
هرگز در آغاز آن نمي گريست
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:31  توسط .یاسمن.
|
بچه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهاي قوي ......بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسکا

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 14:53  توسط .یاسمن.
|
اخرش نفهمیدم این زندگی چیه؟ اگر خنده است چرا بعضی وقتها گریه میکنم؟؟ اگر گریه است چرا الکی می خندم؟؟ اگر مرگ چرا زنده ام؟؟ اگر جاوید چرا می میریم؟؟ اگر عشق چرا به او نمیرسم؟؟؟؟؟؟ اگر عشق نیست چرا عاشقم؟؟ ولی فکر کنم اینا تنهایی هیچ کدوم زندگی نباشن... ولی اگه همشونو یکجا جمع کنی میشه بهشون گفت زندگی
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:21  توسط .یاسمن.
|
نابينا به ماه گفت : دوستت دارم .
ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني .
نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم .
ماه گفت : چرا ؟
نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم
!!!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:53  توسط .یاسمن.
|